به خودتان اطمينان داشته باشيد

نويسنده:نورمن وينسنت پيل
مترجم:اسماعيل حسيني


مثبت انديشي-قسمت اول
به خودتان اطمينان داشته باشيد !به توانايي هايتان اعتماد کنيد !اگربه توانايي هايتان اعتمادي متواضعانه و درعين حال منطقي نداشته باشيد هرگز نمي توانيد موفق و خوشبخت بشويد.اما با اعتماد به نفس قوي مي توانيد به موفقيت برسيد .احساس حقارت و بي لياقتي مانع برآورده شدن آرزوهايتان مي شود اما اعتماد به نفس به خود شکوفايي و پس از آن موفقيت منتهي مي شود .به دليل اهميت اين شيوه ي نگرش است که اين کتاب نوشته شده تا به شما کمک کند به خودتان اعتماد پيداکنيد و نيروهاي دروني تان را آزاد سازيد .
وقتي از تعداد افراد بيچاره اي مطلع مي شويد که به دليل مبتلا شدن به عارضه اي که عموماً به آن عقده ي حقارت مي گويند دست وپاي شان بسته شده و به فلاکت افتاده اند ،وحشت مي کنيم .اما دليلي ندارد که شما هم از اين بيماري رنج بيريد .چون با انجام اقدامات مناسب مي توانيد آن را ريشه کن کنيد .مي توانيد در درونتان ايمان خلاق پرورش بدهيد ايماني که براي خودتان قابل قبول باشد .
يک بار پس از پايان سخنراني ام درجمع تاجران درتالار اجتماعات شهر،داشتم برروي صحنه با شرکت کنندگان خوش وبش مي کردم که مردي به من نزديک شد و با جديت زيادي پرسيد:«مي توانم با شما درباره ي موضوعي که برايم بي نهايت مهم است صحبت کنم ؟»
ازاو خواستم چند دقيقه صبرکند تاديگران سالن را ترک کنند ،بعد با هم به پشت صحنه رفتيم و نشستيم .
او توضيح داد:«من به اين شهر آمدم ام تا مهم ترين معامله ي تجاري زندگي ام را انجام بدهم .اگرموفق بشوم به همه چيزمي رسم و اگر شکست بخورم ،کارم تمام است.»
پيشنهاد کردم کمي آرام بگيرد و قبول کند که هيچ معامله اي تا اين اندازه که او مي گويد ارزش حياتي ندارد.اگرموفق مي شد که چه بهترواگرشکست مي خورد ،خب فردا روز ديگري بود.
با نااميدي گفت :«نسبت به خودم احساس بي اعتمادي وحشتناکي دارم .به خودم اعتماد ندارم .فکر نمي کنم دراين کارموفق بشوم خيلي نااميد و افسرده هستم .»با آه و ناله ادامه داد :«درواقع ،تقريباً دارم غرق مي شوم .اين وضعيت من درسن چهل سالگي است .ازخودم مي پرسم چرا بايد همه ي عمرم ازاحساس بي لياقتي ،از بي اعتمادي و،ازخود ناباوري رنج بکشم؟امشب به حرف هاي شما درباره ي قدرت مثبت انديشي گوش دادم و حالا مي خواهم از شما بپرسم چه طور مي توانم به خودم اعتماد پيدا کنم ؟»
جواب دادم :«ما بايد دوکارانجام بدهيم .اول بايد بفهميم چرا دچار اين احساس ناتواني شده ايد .اين کار نيازمند تحليل است و زمان مي برد.ما بايد براي پيدا کردن بيماري هاي زندگي عاطفي مان همان جست وجو و معاينه اي را انجام بدهيم که يک پزشک براي پيدا کردن بيماري جسمي انجام مي دهد.اين کاررا مسلماً امشب و دراين ملاقات خصوصي و کوتاه نمي توانيم انجام بدهيم .براي رسيدن به يک راه حل دائمي ممکن است
نيازبه درمان داشته باشيم.اما براي رهايي از مسئله کنوني فرمولي به شما مي دهم که اگرآن را به کار ببريد مؤثرخواهد بود.
«پيشنهاد مي کنم همين طور که امشب در خيابان قدم مي زنيد کلماتي را که به شما مي دهم تکرارکنيد.بعد ازاين که به رختخواب رفتيد هم آنها را چندين مرتبه تکرار کنيد.وقتي فردا صبح از خواب بيدار شديد سه مرتبه قبل از بيرون آمدن از تختخواب آنها را تکرار کنيد.سه مرتبه ي ديگرهم فردا در طول مسير رسيدن به قرار کاري مهمي که داريد آنها را تکرار کنيد.اين کلمات را با ايمان تکرارکنيد و مطمئن باشيد که نيرو و توان کافي براي حل و فصل کردن اين مسئله را پيدا مي کنيد.بعداً اگرخواستيد مي توانيد به تحليل مسئله ي اصلي بپردازيم، اما به هرنتيجه اي که پس از آن برسيم،فرمولي که حالامي خواهم به شما بدهم مي تواند عامل مهمي در بهبود نهايي تان باشد.»
جمله اي که به او دادم اين بود:«هرچه خدا از من بخواهد،مي توانم انجام دهم،زيرا خداقدرت انجام آن را به من مي بخشد.»او با اين کلمات آشنايي نداشت به همين خاطرآنها را روي کارتي برايش نوشتم وادارش کردم سه بار با صداي بلند از روي آن بخواند.
«حالا،اين رهنمود را به کار ببنديد.و مطمئنم که همه ي کارها درست مي شود.»
سرش را بالا گرفت،يک دقيقه ساکت ايستاد بعد با شور و حرارت نسبتاً زيادي گفت:«خيلي خُب،دکتر،خيلي خُب.»
مي ديدم درحالي که شانه هايش را صاف نگه داشته به درون شب قدم مي گذارد.انسان بيچاره اي به نظر مي رسيد اما آن طور که سرو گردنش را بالا گرفته بود،نشان مي داد که به همين زودي ايمان در
وجودش اثرکرده است.
بعداً برايم شرح داد که آن فرمول ساده برايش«واقعاً معجزه»کرده و اضافه کرد:«باورکردني نيست که چند کلمه بتواند تا اين اندازه به يک نفر کمک کند.»
بعدها اين مرد به بررسي علل بي کفايتي اش پرداخت.تمام آن علل دراثرمشاوره ي علمي به کار بستن ايمان مذهبي برطرف شدند.درطي مشاوره ياد گرفت که ايمانش را افزايش دهد.دستورالعمل هايي به او دادند که بايد انجام مي داد.به تدريج به يک اعتماد به نفس محکم، پايدارومعقول دست پيدا کرد.او دائماً ازاين که حالا ثروت به جاي اينکه ازاو فرارکند به طرفش جريان پيدا مي کند ابرازشگفتي مي کند.برخلاف گذشته شخصيت او جنبه اي مثبت پيدا کرده،به طوري که ديگرموفقيت را پس نمي زند بلکه برعکس آن را به طرف خودش جذب مي کند.حالا اونسبت به توانايي هايش ازاعتماد منطقي برخوردار است.
احساس بي کفايتي علل متنوعي دارد که بسياري از آنها در دوران کودکي ريشه دارند.
يک بارمديري از من درباره ي مرد جواني که مي خواست درشرکتش به او ترفيع بدهد مشاوره خواست.او گفت:«اطلاعات محرمانه و مهم را نمي توانم در اختيارش بگذارم.از اين بابت بسيارمتأسفم چون درغير اين صورت مي توانستم او را مديراجرايي خودم بکنم او تمام شرايط لازم را دارد فقط زياد حرف مي زند وبدون اينکه منظوري داشته باشد مطالب محرمانه و مهم را افشا مي کند.»
پس از روان کاوي آن مرد جوان متوجه شدم که چون احساس بي کفايتي مي کند«زياد حرف مي زند».براي جبران کردن اين احساس،
تسليم وسوسه مي شود که اطلاعاتش را براي ديگران به نمايش بگذارد.
او با مرداني نشست و برخاست داشت که نسبتاً ثروتمند بودند همه ازدانشگاه فارغ التحصيل شده و عضو انجمن برادري بودند.اما اين پسربا فقر بزرگ شده بود ،دانشگاه نرفته بود و به انجمني هم تعلق نداشت.بنابراين احساس مي کرد که ازمعاشرانش از لحاظ تحصيلات و پيشينه ي اجتماعي پايين تراست.براي اينکه خودش را درچشم آنها بزرگ کند واعتماد به نفسش را بالا ببرد،ضميرنا خودآگاه،که هميشه مکانيسمي براي جبران کردن کمبود هاي انسان پيدا مي کند،وسيله اي دراختيارش قرار مي داد که خودش را بالا ببرد .
او درشرکت«خودي»به حساب مي آمد.بنابراين همراه رئيسش درکنفرانس هايي شرکت مي کرد که در آنها با مردان برجسته ملاقات مي کرد و به گفتگوهاي مهم محرمانه گوش مي داد بعداً آنقدراطلاعات دست اولش را براي معاشرانش تعريف مي کرد تا به ديده ي احترام به او نگاه کنند و به موقعيتش غبطه بخورند .بااين کاراعتماد به نفسش را بالا برده،عطش شناخته شدنش را سيراب مي کرد.
وقتي کارفرماي او ازعلت اين خصوصيت شخصيتي اش باخبرشد،ازآنجا که مرد مهربان و فهميده اي بود،به آن مرد جوان موقعيت هايي را درشرکت نشان داد که به خاطر قابليت هايش مي توانست به آنها دست پيدا کند .همين طوربرايش توضيح داد که چطوراحساس بي کفايتي او باعث شده درمسائل محرمانه نتواند مورد اعتماد باشد.اين مردجوان باشناختي که از خودش پيدا کرد و با کمک ايمان خالصانه و دعا توانست به سرمايه باارزشي براي آن شرکت تبديل شود.او توانست نيروهاي واقعي اش را آزاد کند.
شايد با مثال بهتربتوانم توضيح بدهم که چگونه بسياري از جوان ها
به خاطراستفاده ازارجاع شخصي دچارعقده ي حقارت مي شوند.وقتي پسرکوچکي بودم به طورناراحت کننده اي لاغربودم .پرانرژي بودم،عضو تيم دو و ميداني بودم ،سالم بودم وبدن ورزيده اي داشتم ولي لاغر بودم .اين مسئله مرا عذاب مي داد چون نمي خواستم لاغرباشم.دلم مي خواست چاق باشم.بچه ها مرا"مردني"صدا مي زدند ولي من دوست نداشتم به من "مردني"بگويند.دلم مي خواست مرا "چاقالو"صدا بزنند.آرزو مي کردم که بي اعتنا و خشن و چاق باشم.براي چاق شدن هرکاري مي کردم .روغن ماهي مي خوردم،ليوان ليوان شيربستي سر مي کشيدم و بستي هاي ميوه اي که پرازشکلات و خامه و پسته و بادام بود مي خريدم.ولي خوردن اين چيزها کوچکترين تأثيري نداشت.همين طورلاغرماندم و شب ها از فکرلاغر بودن خوابم نمي برد و عذاب مي کشيدم.تا نزديکي هاي سي سالگي به تلاش براي چاق شدن ادامه دادم که يک دفعه چاق شدم!باد کردم .بعد ازاينکه اينقدرچاق شده بودم خجالت مي کشيدم و عاقبت مجبور شدم با زحمت زياد دوازده کيلو کم کنم تا به وزن نسبتاً خوبي برسم.
به خانواده اي تعلق داشتم که همگي سخنران بودند و پشت تريبون مي رفتند اين آخرين چيزي بود که من مي خواستم باشم.عادت داشتند مرا وادارکنند وسط جمع بلند شوم و سخنراني کنم درحالي که من ازاين کار زهره ترک مي شدم و تمام وجودم پرازترس مي شد.اين موضوع مربوط به سال ها قبل است ولي گاهي وقتي پشت تريبون مي روم هنوزوحشت آن لحظات را به خاطر مي آورم.مجبور بودم از هروسيله اي که مي شناختم استفاده کنم تا به نيروهايي که خداوند مهربان در وجودم قرار داده بود باور پيدا کنم.
راه حل اين مشکل را دردستورالعمل ساده ي افزايش ايمان پيدا کردم.اين اصول،علمي و درست هستند که مي توانند هرکسي را از رنج احساس حقارت نجات بدهند.به کاربردن آنها مي تواند فرد مبتلا را قادر سازد که نيروهايي را که دراثربي لياقتي پنهان مانده اند کشف کند و آزاد سازد.
اينها بعضي از مواردي هستند که باعث ايجاد عقده ي حقارت شده،مانع بروز قدرت هاي ما مي شوند.احساس حقارت ممکن است دراثرضربه ي عاطفي دوران کودکي ايجاد شود،يا پيامد شرايط خاص باشد.يا بلايي باشد که خودمان برسرخودمان آورده ايم .اين بيماري ازتأثير تجربيات مبهم گذشته در اعماق تاريک شخصيت ما ناشي مي شود.
شايد شما برادر بزرگ تري داشتيد که دانش آموز ممتازي بوده است.اوهميشه درتمام درس ها نمره ي الف مي گرفت درحالي که شما فقط ج مي گرفتيد.و اين وضع تمامي نداشت.به اين ترتيب شما باور کرديد که شما هرگز در زندگي به اندازه ي او موفق نخواهيد شد.هميشه نمره ي او الف بود و شما نمره ي ج مي گرفتيد پس به اين نتيجه رسيديد که سهم شما از زندگي تا آخرعمر نمره ي ج خواهد بود ظاهراً متوجه نشده بوديد که بعضي از کساني
که درمدرسه نمي توانند نمره ي بالا بگيرند در بيرون از مدرسه جزء موفق ترين افراد هستند.فقط به اين خاطر که دردانشگاه نمره ي الف مي گيرد نبايد فکر کنيم بزرگ ترين مرد ايالات متحده خواهد شد.چون شايد وقتي مدرکش را مي گيرد ووارد زندگي مي شود ديگرنتواند نمره ي اول باشد و همکلاسي او که نمره ي ج مي گرفت بتواند از زندگي نمره ي الف واقعي را بگيرد .
بزرگ ترين راز هايي از عقده ي حقارت يا خودناباوري اين است که ذهن خود را ازايمان پرکنيد .دلتان را سرشار از ايمان به خداوند کنيد و درسايه ي اين ايمان ،به طورمنطقي و واقع گرايانه اي به خودتان ايمان پيدا کنيد.براي رسيدن به ايمان واقعي بايد دعا کرد،زياد هم دعا کرد .گزاس آشپزي مي کند.يک بار از او پرسيدم چگونه مي تواند به اين خوبي بر تمام مشکلاتش غلبه کند .جواب داد که با مشکلات معمولي بايد با دعاهاي معمولي مواجه شد اما «وقتي مشکل بزرگي از راه مي رسد بايد از دعاهاي عميق استفاده کني .»
يکي از دوستانم که از او زياد الهام مي گرفتم مرحوم هارلوبي.اندروزاهل سيراکوز نيويورک بود.او يکي از بهترين تاجران و افراد خبره درمسائل معنوي بود که درزندگي ام شناختم .او مي گفت عيب بيشترين دعاها
اين است که آن طور که بايد بزرگ نيستند.مي گفت:«براي اينکه با ايمان به هرجا که مي خواهي برسي بايد ياد بگيري که بزرگ دعا کني .خداوند ارزش تو را را براساس بزرگي دعايت تعيين مي کند .»بدون شک درست ميگفت
رونالد هيز،هنرمند معروف ،از پدربزرگش برايم نکته اي را نقل کرد.پدر بزرگ رونالد ازلحاظ تحصيلات هرگز به پاي نوه اش نمي رسيد اما بدون شک خرد ذاتي عميقي داشت .او گفت :«مشکل بيشتردعاهاي مردم اين است که قدرت مکش ندارند.»دعاهاي خود را دعاهاي بزرگي که ترس ها و احساس حقارتتان بفرستيد .عميقاً دعاهاي بزرگي که قدرت مکش زيادي دارند استفاده کنيد و ايماني محکم و زندگي بخش به دست آوريد.
به يک مشاور روحاني مراجعه کنيد وايمان داشتن را ازاو بياموزيد.توانايي به دست آوردن واستفاده از ايمان و آزاد کردن نيروهايتان دراثر ايمان يک مهارت است و مثل هرمهارت ديگري بايد با مطالعه وتمرين به کمال برسد.
در پايان اين مقاله ده پيشنهاد براي غلبه برعادت احساس حقارت و افزايش ايمان ارائه شده است.اين دستورالعمل ها را با جديت به کاربگيريد.آنها اعتماد به نفستان را بالا مي برند واحساس حقارت شما را هرچقدر هم که در عمق ذهن شما ريشه دوانده باشد ريشه کن مي کنند.
دراينجا ماليم خاطرنشان کنم که براي بردن اعتماد به نفس ،تمرين کردن مفاهيمي که تلقين کننده ي ايمان هستند بسيارمؤثر است.اگرذهن شما دائماً درگيرافکارعدم اعتماد به نفس و بي کفايتي است به اين خاطر است که چنين افکاري مدت ها برشيوه ي تفکرشماغالب بوده اند .افکار
ديگري را بايد جايگزين آنها کنيد.افکاري که مثبت هستند .اين کار با تلقين مداوم افکارسازنده ي اعتماد به نفس انجام مي شود .اگر مي خواهيد ذهنتان را دوباره تربيت کرده ،آن را نيروگاه توليد نيروتبديل کنيد به انظباط فکري نياز داريد.حتي مي توانيد در ميان کارهاي روزانه تان ،افکاراطمينان بخش را به ضمير خود آگاهتان تلقين کنيد .بگذاريد درباره ي مردي برايتان صحبت کنم که با روش منحصر به فردي اين کار را انجام مي داد .
اين مرد صبح يک روز زمستان که جاده ها يخ بسته بود در هتلي در يکي از شهرهاي شمال مرکزي آمريکا دنبال من آمد تا مرا به شهر ديگري ببرد که درفاصله پنجاه وشش کيلومتري آنجا بود.قراربود در آن شهر سخنراني کنم.سوارماشينش شديم و او بر روي جاده ي يخ بسته با سرعت نسبتاً زيادي شروع به رانندگي کرد.با سرعتي رانندگي مي کرد که به نظرم زيادتر ازحد معمول بود.به او يادآوري کردم که تا شروع سخنراني زمان زيادي در پيش داريم و نيازي به عجله نيست و مي توانيم سر فرصت به آنجا برسيم.
جواب داد:«نگذاريد رانندگي کردن من باعث نگراني شما بشود.تا قبل از اين،وجود خود من پرازانواع و اقسام نگراني ها بود ولي برآنها غلبه کردم.از همه چيز مي ترسيدم.از مسافرت با ماشين و هواپيما وحشت داشتم و اگر کسي ازاعضاي خانواده ام به سفر مي رفت تا وقتي که صحيح و سالم به خانه برنمي گشت نگران بودم.هميشه احساس مي کردم اتفاق بدي برايم خواهد افتاد و اين احساس زندگي ام را فلاکت بارکرده بود.ذهنم از احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس اشباع شده بود.اين حالت ذهني در کارم هم اثر گذاشته بود و کارهايم خوب پيش نمي رفت.اما ناگهان برنامه ي فوق العاده اي به فکرم رسيد که تمام آن احساسات و افکار منفي را از ذهنم بيرون کرد.حالا با اعتماد به نفس نسبت به خودم و به طورکلي نسبت به زندگي ،زندگي مي کنم.»
به دوگيره که به صفحه ي کيلومتر شمار اتومبيل چسبانده بود اشاره کرد و گفت:«برنامه ي شگفت انگيز من اين است».بعد داشبورد اتومبيل را باز کرد ودسته اي کارت کوچک از آن بيرون آورد.يکي را انتخاب کرد و آن را آرام زيرگيره ها گذاشت.روي کارت نوشته شده بود:«براي کسي که ايمان داشته باشد هيچ کاري غيرممکن نيست.».آن کارت را برداشت و درحالي که رانندگي مي کرد با مهارت کارت ها را با يک دست بُر زد و کارت ديگري انتخاب کرد و آن را زيرگيره گذاشت.روي اين يکي نوشته شده بود:«اگر خدا با تو باشد،چه کسي مي تواند در مقابلت بياستد؟»
گفت:«من يک فروشنده ي سيارهستم.تمام روز رانندگي مي کنم و به مشتري هايم سرمي زنم.متوجه شده ام که موقع رانندگي افکار مختلفي به سراغ آدم مي آيد.اگر نحوه ي تفکر فرد منفي باشد در طي آن روز افکار منفي زيادي خواهد داشت و البته اين برايش بد است.من اين طور بودم.تمام روز رانندگي مي کردم و از دفتر يک مشتري به دفتر مشتري ديگر مي رفتم در اين بين دائماً به ترس و شکست فکر مي کردم.اتفاقاً يکي از دلايلي که فروش خوبي نداشتم همين بود.اما از وقتي که در حين رانندگي از اين کارت ها استفاده مي کنم و کلمات آنها را به خاطر مي سپارم ياد گرفته ام که طورديگري فکر کنم.نگراني هاي قديمي که دائماً فکرم را به خود مشغول کرده بودند تقريباً از بين رفته اند و به جاي فکر کردن به شکست و بي کفايتي به جرأت و ايمان فکر مي کنم.اين شيوه ي تفکر به نحو شگفت انگيزي شخصيت مرا عوض کرده است.به کار و کسبم هم کمک کرده.آخرچطور کسي که دارد رانندگي مي کند تا به دفتر يک مشتري برسد و فکرمي کند کسي از او چيزي نخواهد خريد مي تواند انتظار داشته باشد چيزي بفروشد؟
اين برنامه ي دوستم بسيارعاقلانه بود.با پر کردن ذهنش از فکرحضور،حمايت و کمک خداوند عملاً فرايند تفکرش را تغيير داده بود.به سلطه ي نگراني ها در ذهنش پايان داده و قدرت هاي بالقوه اش را آزاد کرده بود.
در اثر نحوه ي تفکرماست که احساس اعتماد به نفس يا عدم اعتماد به نفس در ما تقويت مي شود.اگر هميشه فکرکنيم که اتفاقات وحشتناک و شوم درانتظار ما هستند،همواره احساس نگراني و عدم اعتماد به نفس خواهيم داشت.و بدتر ازآن ممکن است،در اثر قدرت افکارمان،دقيقاً همان موقعيتي را که از آن وحشت داريم براي خودمان به وجود آوريم.اين آقاي فروشنده ي سيار با قرار دادن آن کارت هاي انگيزه ساز در اتومبيلش و با تفکر مثبت در زمينه ي شجاعت و اعتماد به نفس عملاً به نتايج بسيارخوبي دست پيدا کرده بود.قدرت هاي او که به طرزعجيبي دراثراحساس شکست سرکوب شده بودند حالا از شخصيتي که درآن نگرش هاي خلاق فعال شده بودند خارج مي شدند.
عدم اعتماد به نفس ظاهراً يکي از بزرگ ترين مشکلاتي است که امروزه مردم را به ستوه آورده است.در دانشگاهي از ششصد دانشجو که درس هاي روان شناسي را مي گذراندند نظرسنجي به عمل آمد از آنها خواسته شد که مهم ترين مشکل شخصي شان را نام ببرند.هفتاد و پنج درصد از آنها عدم اعتماد به نفس را بزرگ ترين مشکل زندگي شان مي دانستند.با اطمينان مي توان فرض کرد که اين مشکل درکل جمعيت هم با همين درصد بالا وجود دارد.همه جا با افرادي مواجه مي شويد که ترس در دلشان خانه کرده،از زندگي وحشت دارند،به شدت ازاحساس حقارت و عدم اعتماد به نفس رنج مي برند و به قدرت هاي خودشان ايمان ندارند.در ته دل به توانايي شان براي قبول مسئوليت يا استفاده ازفرصت هاي مناسب شک دارند.هميشه از اين ترس مبهم و شوم که کارشان درست از آب در
نخواهد آمد عذاب مي کشند.باور نمي کنند در درون خودشان چيزي را که مي خواهند باشند دارند و بنابراين سعي مي کنند خودشان را با چيزي کمتر از آنچه لياقت رسيدن به آن را دارند راضي کنند.هزاران هزار انسان بدون اينکه از قدرت هايشان استفاده کنند،شکست خورده و ترسيده،چهاردست و پا مي خزند و مسيرزندگي را طي مي کنند.
ضربه هاي زندگي و انباشته شدن مشکلات ،انرژي شما را مصرف کرده و شما را خسته و نااميد به حال خود رها مي کند.درچنين شرايطي قدرت واقعي شما معمولاً ناشناخته باقي مي ماند انسان تسليم نااميدي مي شود.اهميت حياتي دارد که داشته هاي شخصيتي خود را دوباره ارزشيابي کنيد.هنگامي که اين ارزشيابي دوباره را به طورمنطقي انجام دهيد متقاعد خواهيد شد آنقدرکه فکر مي کنيد شکست نخورده ايد.
يک روز مرد پنجاه و دو ساله اي به من مراجعه کرد.او به شدت ازافسردگي رنج مي برد.درطي صحبت روشن شد که کاملاً نااميد است.گفت که«کارش به آخررسيده».به من گفت که تمام چيزهايي که با يک عمر زحمت به دست آورده به کلي از بين رفته است.
پرسيدم:«همه چيز؟»
جواب داد:«همه چيز.»دوباره تکرار کرد که کارش تمام است:«ديگر هيچ چيزي برايم باقي نمانده همه چيز از دست رفته.اميدي نيست و من پيرتر از آن هستم که دوباره از اول شروع کنم.ايمانم را از دست داده ام.»
طبيعي است که نسبت به او احساس همدردي کردم.اما مشخص بود که مشکل اصلي اش اين است که ابرهاي تيره ي نااميدي بر ذهنش سايه انداخته و افق ديدش را تيره و تارکرده اند.قدرت هاي واقعي اش در پشت اين طرز فکر غلط پنهان شده و او را ناتوان کرده بودند.
گفتم:«خُب،تصور کن مي خواهيم يک ورق کاغذ برداريم و
ارزش هايي را که هنوزبرايت باقي مانده يادداشت کنيم.»
آهي کشيد و گفت:«فايده ندارد.هيچ چيزي برايم باقي نمانده.فکرکنم قبلاً هم اين را به شما گفتم.»
گفتم:«با اين وجود بگذار آزمايش کنيم.»بعد پرسيدم:«آيا هنوز همسرت با تو زندگي مي کند؟»
-خُب،بله.البته.اوزن فوق العاده اي است.سي سال است که با هم ازدواج کردهايم.هرچقدر هم اوضاع خراب باشد هرگز مرا تنها نمي گذارد.
-بسيار خوب.بگذار اين نکته را يادداشت کنيم همسرت هنوزبا توست و هر اتفاقي که بيفتد تو را ترک نمي کند.بچه ها چي؟بچه هم داريد؟
جواب داد:«بله سه تا بچه داريم و آنها هم فوق العاده هستند.وقتي پيشم آمدند و گفتند:بابا دوستت داريم و در کنارت مي مانيم،خيلي تحت تأثير قرار گرفتيم.»
گفتم:«بسيارخُب.اين هم ارزش شماره ي دو:سه تا بچه که تو را دوست دارند و در کنارت مي مانند.»پرسيدم:«هيچ دوستي هم داري؟»
جواب داد:«بله.واقعاً چند تا دوست خيلي خوب دارم.بايد اعتراف کنم که خيلي به من محبت داشته اند.پيشم آمدند و گفتند آماده هستند به من کمک کنند.ولي چکار مي توانند بکنند؟کاري از دست آنها ساخته نيست.»
-اين هم ارزش شماره سه:دوستاني داري که حاضرند به تو کمک کنند و به تو احترام مي گذارند.شرافتت چطور؟آيا تا به حال کارخلافي انجام داده اي؟
جواب داد:«شرافتم دست نخورده است.هميشه سعي کرده ام درستکار باشم و به همين خاطر وجدانم پاک است.»
گفتم«بسيارخُب اين را هم به عنوان ارزش شماره ي چهار يادداشت
مي کنيم.اوضاع سلامتي ات چطور است؟»
جواب داد:«سالم و سرحال هستم.خيلي کم مريض شده ام و فکر مي کنم از لحاظ جسمي کاملاً سالم هستم.»
-پس بگذار تندرستي را هم ارزش شماره پنج بدانيم.نظرت در مورد کشوري که در آن زندگي مي کني چيست؟آيا فکر مي کني اينجا هنوز سرزمين فرصت هاست و چرخ اقتصادش خوب مي چرخد؟»
گفت:«بله.اين تنها کشور دنيا است که دوست دارم در آن زندگي کنم.»
-اين هم ارزش شماره شش:تو در جايي زندگي مي کني که سرزمين فرصت هاست و از زندگي در آن خوشحال هستي.»بعد پرسيدم:«ايمان مذهبي ات چگونه است؟آيا به خدا اعتقاد داري؟آيا فکر مي کني خدا به تو کمک خواهد کرد؟»
گفت:«بله.اصلاً اگر کمک خدا نبود تا حالا در اين وضع دوام نمي آوردم.»
گفتم:«حالا بگذار دارايي هايت را فهرست کنيم:
1-همسر فوق العاده اي که سي سال با تو زندگي کرده است.
2-سه فرزند فداکار که در کنارت خواهند ماند.
3-دوستاني که به تو کمک خواهند کرد و برايت احترام قائل هستند.
4-تو انسان شريفي هستي.کاري نکرده اي که به خاطرش شرمنده باشي.
5-تندرست هستي.
6-جايي زندگي مي کني که بهترين کشور دنياست.
7-ايمان مذهبي داري.»
ورق کاغذ را از روي ميز به طرفش هل دادم و گفتم:«يک نگاهي به
اين بيانداز.به گمانم هنوز دارايي زيادي برايت باقي مانده.فکرکنم گفتي همه چيز را از دست داده اي.»
با شرمندگي لبخند زد و با لحن متفکرانه اي گفت:«تصور مي کنم به اين چيزها فکر نکرده بودم.راستش هيچ وقت اين طوري درباره ي آنها فکر نکرده بودم.شايد اوضاع آنقدرها هم بد نباشد.شايد بتوانم دوباره از اول شروع کنم به شرط آنکه اعتماد به نفس پيدا کنم و بتوانم در درونم احساس قدرت کنم.»
خوشبختانه او اين احساس را به دست آورد و از اول شروع کرد.اما تنها زماني موفق به اين کار شد که طرز فکرش را عوض کرد.توکل به خدا شک و ترديدهاي او را کنار زد و به او قدرت کافي داد که بر مشکلاتش غلبه کند.
اين مثال حقيقت مطلقي را که در جمله ي ارزشمند روان پزشک معروف دکتر کارل منيگر بيان شده روشن مي کند.او مي گويد:«نگرش هاي افراد بسيار مهم تر ازواقعيات هستند.»اين جمله را بايد آنقدرتکرارکنيم تا حقيقت آن براي ما قابل لمس شود.هرواقعيتي که با آن مواجه مي شويم هرچقدر هم که سخت و ظاهراً چاره ناپذير باشد،به اندازه ي نگرش ما نسبت به آن واقعيت اهميت ندارد.چه بسا نحوه ي تفکرشما نسبت به يک واقعيت قبل از اينکه عملاً دست به کاري بزنيد باعث شکست شما شود.ممکن است مشکلي قبل از اينکه واقعاً به آن بپردازيد از لحاظ ذهني به شما غلبه کند.از طرف ديگر طرز تفکر خوشبينانه و متکي براعتماد به نفس مي تواند آن واقعيت تلخ را تعديل کند يا کلاً از پيش رو بردارد.
مردي را مي شناسم که براي سازماني که در آن کار مي کند سرمايه ي گرانبهايي به شمار مي رود.نه به اين خاطر که توانايي خارق العاده اي دارد بلکه به اين خاطر که هميشه طرز تفکر پيروزمندانه اي را به نمايش
مي گذارد.در مواردي که همقطارانش يک پيشنهاد تجاري را با بدبيني مورد ارزيابي قرار مي دهند او از"روش جارو برقي"استفاده مي کند.يعني با پرسيدن يک سري سؤال ذهن همقطارانش را پاک مي کند و نگرش هاي منفي آنها را از ذهنشان بيرون مي کند.بعد آرام آرام افکار مثبت در مورد آن پيشنهاد را به آنها تلقين مي کند و با ايجاد نگرش هاي جديد مفاهيم جديدي از واقعيات ارائه مي دهد.
همکارانش مي گويند وقتي اين مرد روي آنها کار مي کند واقعيات را به گونه ي ديگري مي بينند.اين اعتماد به نفس اوست که برآنها تأثير مي گذارد.او ارزيابي بي طرفانه ي واقعيات را رد نمي کند.اما قرباني عقده ي حقارت،تمام واقعيات را با نگرش منفي مي بيند.راز تصحيح ديد او در به دست آوردن نحوه ي نگرش عادي است و اين نگرش اغلب مايل به مثبت انديشي است.
پس اگر احساس مي کنيد که شکست خورده ايد و اعتقاد به توانايي تان را براي رسيدن به موفقيت از دست داده ايد،يک ورق کاغذ برداريد و يک فهرست تهيه کنيد نه از عواملي که عليه شما هستند بلکه آنهايي که به شما کمک مي کنند.اگر هميشه به عواملي فکرکنيم که ظاهراً عليه ما هستند،به آنها قدرت غيرواقعي و وحشتناکي خواهيم داد.اما اگر برخلاف آن،در ذهن خود دارايي هاي خود را تجسم کنيم و آنها را دوباره تأييد کنيم و افکارمان را روي آنها متمرکز کنيم و تاحد امکان برآنها تکيه کنيم هرمشکلي را صرف نظر از اينکه چه مي تواند باشد پشت سرخواهيم گذاشت.قدرت هاي دروني ما دوباره ابراز وجود مي کنند و با کمک خداوند ازشکست پيروزي خواهيم ساخت.
اين باور که خداوند واقعاً درکنارشماست و به شما کمک مي کند يکي از مؤثرترين مفاهيمي است که عدم اعتماد به نفس را درمان مي کند.
اين يکي از ساده ترين درس هاي مذهبي است که مي گويد خداوند متعال همراه شماست،در کنار شماست،کمکتان مي کند،ازاعمالتان با خبراست و تا آخربا شما مي ماند.هيچ فکرديگري درخود شکوفايي به اندازه ي اين باورساده مؤثر نيست.فقط بايد بگوييم:«خدا با من است،خدا مرا راهنمايي مي کند.»هر روز چند دقيقه صرف تجسم حضور خداوند کنيد.بعد اين باور را تمرين کنيد تا به آن اعتقاد پيدا کنيد.با تصور اينکه آنچه گفته ايد و تجسم کرده ايد حقيقت دارد،به کاروکسب خود بپردازيد.آن را تأييد کنيد،تجسم کنيد،باورکنيد آنگاه خواهيد ديد که خود به خود واقعيت پيدا مي کند.از نيرويي که از اين طريق به دست مي آوريد شگفت زده خواهيد شد.
احساس اعتمادبه نفس بستگي به افکاري دارد که از روي عادت ذهن شما را پر مي کنند.وقتي به شکست فکر مي کنيد احساس مي کنيد که شکست خورده ايد.تمرين کنيد فقط افکاري را به ذهن خود راه دهيد که به شما اعتماد به نفس مي بخشند.پس از مدتي چنان احساس قابليت و توانايي خواهيد کرد که هر مشکلي را هرچقدر هم که بزرگ باشد از سر راه برداريد.احساس اعتماد به نفس عملاً موجب افزايش قدرت مي شود.بَزيل کينگ زماني گفته بود:«شجاع باشيد تا قدرت هاي عظيمي به کمک شما بيايند.»تجربه ي بسياري از افراد اين حقيقت را ثابت کرده است.همين طورکه ايمان رو به افزايش شما نگرش هايتان را باز سازي مي کند احساس مي کنيد که اين نيروهاي عظيم به کمک شما مي آيند.
امرسون حقيقت بزرگي را براي ما آشکار کرده است:«کساني پيروز مي شوند که باوردارند پيروز مي شوند.»همچنين گفته است:«کاري را که مي ترسيد انجام بدهيد و مرگ ترس را ببينيد.»با اعتماد به نفس و توکل به خدا ترس ها و نگراني ها ديگر تأثيري برشما نخواهند داشت.
يک باروقتي استون وال جکسون نقشه ي حمله ي متهورانه اي را طرح کرده بود،يکي از ژنرال هايش از سرترس به نقشه ي او اعتراض کرد و گفت:«من از اين نقشه مي ترسم»و«مي ترسم که...»جکسون دستش را روي شانه ي آن ژنرال بزدل گذاشت و گفت:«ژنرال هرگز با ترس هايت مشورت نکن.»
رمز غلبه برترس اين است که ذهنتان را از افکارآکنده از ايمان و اعتماد به نفس پر کنيد.با اين کار تمام ترديدها و احساس عدم اعتماد به نفس را از وجودتان بيرون مي کنيد.به مردي که مدت ها از عدم اعتماد به نفس و انواع و اقسام ترس ها عذاب مي کشيد پيشنهاد کردم کتاب مقدس را بخواند و زيرهر جمله اي را که به شجاعت و اعتماد به نفس مربوط مي شود با مداد قرمز خط بکشد.علاوه بر اين او اين جملات را حفظ کرد و درنتيجه ذهنش را با سالم ترين،شادترين و مؤثرترين افکار پر کرد.در نتيجه ي اين افکار قدرتمند ازمردي نااميد وحقير به مردي پرقدرت و باجذبه تبديل شد.در طي چند هفته تغيير را به وضوح در او مي شد ديد.از يک انسان کاملاً شکست خورده و مفلوک به شخصيتي داراي اعتماد به نفس و الهام بخش تبديل شد.حالا هرجا که مي رود شهامت و جذبه از وجود او ساطع مي شود.او با منظم کردن افکارش توانست اعتماد به نفس و باور به قدرت هايش را دوباره به دست آورد.
درپايان اين مقاله از شما مي پرسم براي اينکه اعتماد به نفستان را دوباره به دست بياوريد چه مي توانيد بکنيد؟براي غلبه بر احساس بي کفايتي و بالا بردن اعتماد به نفس ده قانون ساده و عملي به شما ارائه مي دهم.تاکنون هزاران نفر از اين قوانين استفاده کرده اند و به گفته ي خودشان به نتايج موفقيت آميزي رسيده اند.شما هم اين برنامه را دنبال کنيد و به نيروهاي خودتان ايمان بياوريد.شما هم احساس قدرت خواهيد کرد.
1-درذهن خود تصويري از موفقيت حک کنيد.به هيچ قيمتي اجازه ندهيد اين تصوير کم رنگ شود.ذهن شما هرروز اين تصوير را کامل تر خواهد کرد.هرگزخودتان را انسان شکست خورده اي تصور نکنيد و هرگز به واقعي بودن تصوير موفقيت تان شک نکنيد.زيرا ذهن شما هميشه به دنبال کامل کردن و تحقق بخشيدن به چيزي است که تصور مي کند.بنابراين بدون توجه به دشواري هاي لحظه اي که درآن قرار داريد هميشه تصور کنيد که"موفق" هستيد.
2-هر وقت يک فکر منفي در زمينه ي قدرت هاي فردي تان به سراغ شما آمد،فوراً فکرمثبتي را بر زبان بياوريد تا اثر آن را خنثي کند.
3-قوه ي تخيل تان را آزاد بگذاريد.موانع را از سر راه برداريد و آنها را به حداقل برسانيد.مشکلات را بايد با دقت مطالعه کنيد و به طور مؤثربا آنها برخورد نماييد تا بتوانيد آنها را برطرف کنيد.ولي بايد آنها را همان طور که هستند ببينند.اجازه ندهيد به خاطر ترس تان از چيزي که هستند بزرگ تر جلوه کنند.
4-ازکارهاي ديگران حيرت زده نشويد و سعي نکنيد آنها را تقليد کنيد.هيچ کس نمي تواند به کارآمدي خودِ شما باشد.همچنين به ياد داشته باشيد که اکثر افراد برخلاف ظاهر و طرز رفتار متکي به نفسي که نشان مي دهند اغلب به اندازه ي خود شما مي ترسند و به توانايي هايشان شک دارند.
5-روزي ده مرتبه اين کلمات مؤثر را تکرار کنيد:«اگر خدا با تو باشد چه کسي مي تواند در مقابلت بايستد؟»(چند لحظه دست ازخواندن کتاب بکشيد،شمرده و با اطمينان اين کلمات را همين حالا تکرار کنيد.)
6-به روان شناس خبره اي مراجعه کنيد تا به شما کمک کند بفهميد چرا اينگونه هستيد.ريشه ي احساس حقارت و خودناباوري تان را که اغلب به
دوران کودکي بر مي گردد پيدا کنيد.شناخت خود،به درمان منتهي مي شود.
7-روزي ده بار جمله ي زير را در صورت امکان با صداي بلند تکرار کنيد:«هر چه خدا از من بخواهد،با کمک او مي توانم انجام دهم،زيرا خدا قدرت انجام آن را به من مي بخشد.»اين کلمات را همين حالا تکرارکنيد.اين جمله ي جادويي مؤثرترين پادزهر موجود در کره ي زمين براي احساس حقارت است.
8-يک ارزيابي واقعي ازتوانايي هايتان به عمل آوريد و بعد آن را ده درصد بيشتر کنيد.دچارخودپسندي نشويد اما براي خودتان احترام قائل باشيد.به قدرت هايي که خداوند در وجودتان قرار داده ايمان بياوريد.
9-خودتان را به خدا بسپاريد.براي اين کار کافي است بگوييد:«خودم را به خدا مي سپارم».بعد باورکنيد که تمام قدرتي را که نياز داريد،از او مي گيريد.احساس کنيد که اين قدرت به درونتان سرازير مي شود.تکرار کنيد که«ملکوت خدا در درون شماست.»و به شکل قدرت کافي براي مواجه شدن با مسئوليت هاي زندگي در وجود شما متجلي شده است.
10-به خودتان يادآوري کنيد که خداوند با شماست و هيچ چيز نمي تواند شما را شکست بدهد.باورکنيد که همين حالا داريد از او قدرت مي گيريد.
منبع:کتاب مثبت انديشي